X
تبلیغات
رایتل

مجله موفقیت سردابه ای از پند

سردابه ایی از جملات پندآموز در نشریه اینترنتی موفقیت - شما هر روز می توانید در مجله موفقیت شاهد سخنان بسیار زیبا و حیرت آور بزرگان باشید

فر گردهای کودکی ، سیاست و مردان و زنان کهن از کتاب بعد سوم

چهارشنبه 8 مهر‌ماه سال 1388 11:06 ق.ظ نویسنده: اسماعیل رفیعی چاپ

>


** بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ **

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــ* فرگردکودکی* ـــــــــــ*

*خانم گرته نورد هلله -* روانشناس و وکیل( در نروژ*)

*Grethe Nordhelle

psykolog & advokat *

با سلام

این مطلب را با یادآوری فرگردهای پیشین شروع می کنیم که 

بارها در رابطه باانسان ,اشاره ای به کودک (از زمان نوزادی تا پیری )

شد ه است و این بار بر اساس سخنان * ارد بزرگ
و*پژوهشی توسط خانم گرته نورد هلله* روانشناس ووکیل کودکان

به بررسی آن می پردازیم

در شروع سخن لازم می بینم

نگاهی اجمالی ، به (خود ِکودک )داشته باشیم.

من خود, نگاهی داشتم بر سایت کودک ووالدین در نروژ و متنی را انتخاب کردم

در رابطه با کودک وخانواده که همانطور که گفته شد بر اساس پژوهشی ست

از خانم *گرته نورد هلله - روانشناس و وکیل نروژی .*

و برگرفته از سایت والدین وکودک در( گوگل . دات نو )
http://www.google.no


(* نو=* نروژ *)
واین متن را انتخاب کردم تا در رابطه با کودک وخانواده مطالبی
را که اظهار میدارم و بر اساس آن به بررسی فرگرد کودک خواهیم پرداخت:
( ترجمه از نروژی به فارسی)بر اساس پژوهش :
خانم گرته نورد هلله :روانشناس و وکیل


(*Grethe Nordhelle *)

_________________:
psykolog & advokat

ایشان داستانی را از یک خانواده ویک کودک بر اساس پژوهش خود

تعریف مینماید :


*ــــــــ"استراترژی " یا برنامه ریزی اول:(۱)ـــــــ*Manipulerende strategier__**_________________**__


کلمه ی اصلی این جمله را بطور دقیق در فارسی بخاطر ندارم اما به معنای
"استراترژی "= سردرگم کردن واثر گذاشتن بروی عواطف
واحساسات واندیشه کسی به این
طریق که آنچه راکه در نظر داریم به همانگونه که میخواهیم
به کسی قبولانده ودرباور او این شکل ازاندیشه را بپرورانیم.

** لازم به تذکر است

که اینگونه بازیهای احساسی وفکری با کودک در خانواده

تنها به خانواده هائی طلاق وکسانی که که جدا شده اند,

مربوط نمیگردد

بلکه در اجتماع کوچک هر خانواده ای میتواند اینگونه

سردرگم کردن و(به زبان فارسی پیچاندن فکری کودک را) دید و

فرزندی را بطور کامل در زندگی به تباهی دائمی کشید.

(و در این داستان "مادری" است که با فرزند پسر خود

چنین میکند):

I historien om Oskar opptrer moren som en manipulator

این داستان ماجرای مادری طلاق گرفته است که پسری بنام " * اُسکار *" دارد ،

و مادرتصمیم می گیرد که بااستفاده از احساسات عواطف

وافکارکودک خود اورا مجاب نماید که بجای پدر

اورا انتخاب کرده و بااوزندگی کند.

(در اروپا و *اسکاندیناوی* فرزند بالای ده سال * میتواند

درصورت صلاحیت پدر ویا مادر،

خودبه شخصه , انتخاب کند که باکدامیک از ایندو ,در صورت جدائی والدین زندگی نماید*)
Hun bruker tre ulike strategier for å få Oskar til
å tenke, føle og uttrykke seg på
en måte som tjener hennes interesse , og som rammer faren


واو برای اینکار( 3 سه )راه را

برای انجام نقشه ی خود با کودک انتخاب میکند :

  • فکر کردن

  • احساس کردن، و

  • عکس العمل نشان دادن در مقابل این احساسات

    __________

واین به شکلی صورت میگیرد که توجه پسرک را

جلب نموده وبرای او جالب توجه باشد .

واین روش اثر آن پدررا نیزدربر گرفته واورا از چشم فرزند

ابصورتی خواهد انداخت که در نگاه پسرک پدر محکوم بنظر برسد .

واین همان بازی همیشگی ست که در ایران متاسفانه بیشتر شاهد

آن هستیم که یکی از والدین ِ طلاق ، بااثر گذاشتن برروی بچه،

یکی را در نگاه دیگری خراب میکنند .

حال چه برای داشتن کودک در کنار خود،

چه برای جلب اعتماد کودک بسوی خود

ویا بخاطر تلافی کردن یکی از طرفین از دیگری.!

(اما کسی که بیش از همه دراین میان قربانی میشود خود * اُسکار*

فرزند پسر آنها اُسکار است *!)


Men det største offeret er O skar selv, ),

som blir følelsesmessig forledet inn

i et falskt bilde av virkeligheten


وباین ترتیب مادربا استفاده از احساس اوموفق میشود

تصویری تقلبی وغیر واقعی راازخود وهمسرش

درنگاه *اُسکار * (کودک) بوجود آورد.
*ـــــــــــــــ( ۲)ـــــــــــــــــ*

« Supermamma» یا« مادر فوق العاد ه»



Morens første strategi er å fremstå som en «supermamma»*_*__________________________*_*



اولین گامی که مادر برمیدارد این است که ازخود شکلی از یک

سوپر ماما ویا مادری فوق العاده

را در نگاه کودک بیآفریند
Hun imponerer Oskar gjennom å gi ham

bortimot alt han ønsker seg

در اولین استراتژی و ره کار و برنامه ریزی خود،

این مادر شروع باین میکند که تمامی آنچه را

که پسر او تقاضا کرده وخواسته است ،در اختیار او قرار دهد،!
Den andre strategien, er å gi inntrykk av at det er synd på henne
و در دومین برنامه ریزی واستراتژی خود باین میپردازد که تمام مدت با

حالت مبالغه آمیز سرشار از دلسوزی با * پسر* برخورد کند..

واحساسات فرزند را نیز بدینگونه تحریک کند ککه بر مادر نیز احساس ترحم داشته باشد

ودرعین حال(به شکلی رفتار کند که طفل تصور کند درنگاه مادر بیشتر عزیز است تا درنگاه پدر.!)

Hun har ingen andre enn Oskar, hُun er så mye syk og så videre.

مادر جز اسکار ندارد، هیچکس دیگری را در زندگی خود ندارد

و به سختی از لحاظ

روحی /روانی مریض شده است ودر واقع به حالت بیمارگونه ای

با تصمیمی راسخ همچنان به این کار خود ادامه میدهد،

چرا که میخواهد به نتیجه ی دلخواه خود برسد
blir det likevel overdrevet og brukt i en bestemt hensikt,

nemlig å spille på Oskars samvittighet og ansvarsfølelse.

وتاجائی پیش میرود که اینکار ِاو،به شکل مبالغه آمیزی

نوعی زیادروی میشود


ولی او همچنان به شکل حساب شده ای


با احساسات ووجدان فرزند خود ،بازی می نماید.


Selv om dette for så vidt er sant,


و حتی بااینکه حقیقتی در کار نیست وهمه چیز ساختگی میباشد.


ولی او همچنان ادامه میدهد تا به نتیجه نهائی خود برسد ودر



مرحله ی سوم(۳) واستراتژی آخر:


* Provoserer یا تحریک کردن* او می پردازد:__*____________________________*__Den tredje strategien består i å gi Oskar et negativt bilde av faren.
یعنی درسومین مرحله ،

کار اواین است که به* اسکار * یک چهره ی منفی وغیرواقعی

از پدر نشان دهد ،لذا در حضور اسکار به پدر زنگ زده

وبا نقشه قبلی طوری رفتار میکند که بدعوا وجروبحت ختم شود و

آنقدر به ادامه آن می پردازد ،

که پدراسکار عصبانی شده واز کوره بدر رود...
For eksempel bruker hun å ringe faren når sønnen er hos ham.

Bevisst provoserer hun ham slik at han

blir rasende i telefonen mens Oskar hører på.

Dermed forsterkes inntrykket av at «pappa er så sint»


وآنگاه صحنه ی ظاهری وساخته شده خود را بدتر از آنچه بود

برای پسر خود تعریف وبازگو میکند

(یا به زبان فارسی به موضوع را چرب تر کرده

و برای اسکار این برخورد تلفنی را به شکل بدتری تعریف میکند).
 
Manipulatoren finner en svakhet hos den andre og skaper en
situasjon hvor hun eller han kan spille på følelser.

وبه این طریق فرزند رادر احساس خود سردرگم وگیج کرده

وبقولی با گول زدن وتحریک احساس *اسُکار*نسبت به پدر

با احساسات کودک بشدت بازی مینماید.

**(با توجه به اینکه باید درنظر داشت که مادر وپدر

هردو درنگاه فرزند عزیز هستند وآنان را دوست دارد درنتیجه

دیدن غم وناراحتی هریک برای کودک

درد آور،سخت، مشکل ورنج آور است)**

خانم نوردهلله معتقد است که :
Barn er veldig lette ofre for å bli manipulert,

sier:* Grethe Nordhelle.
در این میان بیش از هرکسی در چنین بازیها ئی

فرزنداست که قربانی ماجرا میگردد .

در بخش بعدی خود این مادر شروع میکند که با شکل بیشتری با

احساسات فرزند خود بازی نماید:

Spiller på følelser - بخش سوم (۳)


بازی با احساسات

_**_________**_


Samlivsbrudd er etter hennes erfaring den vanligste arenaen
hvor foreldre driver alvorlig manipulering av egne barn.

از نمونه دیگری که میشود فرزندی را گول زده وگیج نمود باین شکل است

که والدیناز هم جدا میگردند وکودک دچار تردید وسردرگمی شدیدی میشود

زیررا که نمیداندد وضع رابطه مادر با پدر وبرعکس در اصل , چگونه است

وحال با چنین شرایطی روابط صمیمانه ی قبلی پدر ومادر چگونه

گشته یاخواهد شد
Men foreldre kan også manipulere barn i andre sammenhenger,
blant annet fordi de har behov for å kontrollere dem.


اما همچنین در کنار این راه،

روش های دیگری نیز موجود است که میشود باآن

فرزند وکودک خودرا سرگردان کرده گول زده وگیج نمائیم

که این راه دوم سخت تراست

بخصوص که والدین نیازمند این هستند

که بروی فرزند ان خود در حمایت او در زندگی،کنترل وتسلطی

مثبت داشته باشند

Å hjelpe barn som er fanget i foreldrenes manipulerende spill,
وکمک کردن به فرزندی که توسط پدر ومادری سردرگم وگیج میشود

کار ساده ای برای ،روانکاوان ومتخصصان کودک نیست

er vanskelig og krever forsiktighet. 

وانجام چنین کاری برای یک روانشناس د ر

برابر چنین کودکی،کاری بسیار سخت خواهد بود

که می بایست با احتیاط کامل انجام گیرد

تا موفق باین شود که تصویر ساخته شده در ذهن کودک را تغییر دهد.
– Barn har behov for å kjenne tilknytning og tillit til egne foreldre.

کودک نیازمند این است که احساسی از شناخت کامل والدین

واعتماد به خانواده ا ش را درخود

داشته باشد واین چیزی ست که می بایست برای کودک فراهم شود

تا سالهای طولانی با این احساس

واین تفکر دراو امنیت وآرامش خاطر فراهم شود.
Man skal være varsom med
å ødelegge barnas
illusjoner ved å kritisere foreldrene åpent, sier * Nordhelle

شخص می بایست بسیار با احتیاط وآهسته عمل کند تا بتواند

بتدریج کودکی را از لحاظ روحی واحساسی وفکری نابود نماید

و با چنین پیش آمدهائی برای کودک بسیار روشن است

که زمانی که تصویر واقعی یک پدر ومادر خوب

در نگاه فرزندی شکسته میگردد آنگاه فرزند به

این خواهد پرداخت که تمام مدت ،به انتقاد از رفتارهای پدر یا مادرخود

بر میخیزد و مداوم نیز با آنان مخالفت خواهد کرد.

Den daglige virkeligheten*= حقیقت روزمره زندگی

__**_____________**__


Når det gjelder Oskar og foreldrene hans, kan det faktisk være en
mulighet å la Oskar flytte til mor, slik hun ønsker.
– Da vil kanskje Oskar erfare at den daglige virkeligheten ikke er
slik moren har fremstilt den
خانم گرته نورد هلله ( روانشناس و وکیل) همچنان تعریف میکند که:

* حقیقت روزمره ی زندگی* این است که:

وقتی به زندگی این والدین او توجه میکنیم این امکان را

آشکارا می بینیم که سرانجام *اسکار * تصمیم بگیرد،

از پدری جدا شده وبا مادر خود زندگی نماید

درست همانگونه که مادر برنامه ریزی کرده بود!

تفاوت دراین است که زمانی که

چنین چیزی صورت بگیرد مادر نمیتواند بطور مداوم

همان (سوپر ماما ومادر فوق ا لعاده) ای باقی بماند

که تصویرش را در ذهن ِ*اسکار برای رسیدن به منافع خود ساخته بود
Det blir ikke lenger tivoli og pølser
hver dag i lengden. Det manipulerte bildet vil sprekke,
og Oskar vil etter hvert også få et sannere og

mer positivt bilde av faren sin,
forklarer Grethe Nordhelle

وبتدریج آن تصویر درنگاه اسکار خواهد شکست وحقیقت خود را

نشان خواهد دادومجدد اشکار باین پیخواهد برد که پدر چگونه فردی بود

وشکل مثبتی را که از پدر درذهن خودداشت مجدد باو بازخواهد گشت .

ـــــــــــــــ*ـــ * کاشکی * ـــ*ــــــــــــــ



کاشکی با ترانه ی غم ، دلی همصدا نمی شد

یا که با غم جدائی ، دلی اشنا نمی شد

کاشکی که دلای عاشق، غم ِ دوری رو نمی دید

از کسی که عاشقش بود، اینجوری جدا نمی شد

توی بازیهای تقدیر، دل به نومیدی نمی داد

توی دنیا تک وتنها، اینجوری رها نمی شد

کاشکی مرحمی می ساختن واسه قلبای شکسته،

تا دیگهبه قلب عاشق، اینجوری فنا نمی شد!

اگه قلبی توی دنیا طاقت جدا شدن داشت

که دیگه دلای عاشق اینجوری دریا نمی شد

اگه عاشقی، دلی رو اینطوری فنا نمیکرد

" دل عاشق رو شکستن"رسم "این دنیا نمی شد!!

اگه دنیا هم، به قلبم ، غم دوری رو، نمیداد

واسه دل" قصه ی بودن" پوچ وبی معنا نمی شد!

کاشکی میشد که دوباره ، دلی برگرده به دیروز

تا امید باتو بودن واسه من "رویا" نمی شد!
ــــــ**ــــــ ۲۳ دی ۱۳۸۲ ـ فرزانه شیدا ـــــ**ـــــــــــ
در فرگرد های قبلی نیز گفته شده که یک شخص نمیتواند برای همیشه

نقش بازی نمایدوسرانجام ماهیت اصلی او

آشکار خواهد گردید ودست او با تمامی بازیهایش رو خواهد شد.

*ـــــــــــــــــــــــــ*

حال با در نظر گرقتن داستانی که این خانم روانشناس عنوان کردند ،

نگاهی به گفته های ارد بزرگ می اندازیم:

پوزش خواستن از پس اشتباه ، زیباست

حتی اگر از یک کودک باشد. ارد بزرگ

ازاین داستان بد نیست اینگونه استفاده کرده وبگوئیم:

چه میشد اگر چنین مادری که بعلت تنهائی ونداشتن شخص دیگری

در زندگی محتاج بودن فرزند خویش در کنار خود بود در جای آنکه

به گول زدن وبازی گرفتن احساس فرزند بپردازد،

نقش صادقانه ی یک مادر را بازی میکرد ولااقل زمانی

که تا این حد با احساسات او به بازی پرداخته بود ازاو عذر میطلبید

وبجای سردرگم کردن طفل وببازی گرفتن عواطف او،

حقیقت رابه همان حالت صداقت گونه وواقعی خویش با فرزند درمیان میگذاشت

ومسلم است زیباتر بود که فرزند اینرا میدانست که

مادر بیش ازآنکه قصد آزار وسواستفاده ازاحساس او را داشته باشد

نیازمند بودن اوکه فرزند عزیز اوست، درکنار خود بوده است

ومسلما با عشقی که کودک درهرشرایطی به خانواده خوددارد

آنهم بعنوان تنها کسانی که در زندگی خود میشناسد وآنان راحامیان

خود میداند والدین نیز به همین حد ساده وصادقانه با فرزند خود

رفتار میکردند

وهمه چیز های گفتنی را همانگونه که هست با اودرمیان میگذاشتند

وبا همان صداقت کودکانه ی او با او رفتار شده

واورا نیز درجای خود بیش ازاینکه اول به این فکر کنند که:

ما افراد عاقل وبالغی هستیم با نگاهی خیلی کوتاه باین پی برده میشد

که صداقت کودکانه ی فرزند بهترین الگوی والدین باید باشد

تا آنچه را که باو وسرنوشت این کودک مربوط

میگردد به همان شکلی برایش فراهم کنند که زائیده ی درون

یک طفل یک ودک وفرزند ماست بدین شکل راحت تر او را

نیز درک میکردند ونیازی باینهمه صحنه سازی وبازی نبود

تا اورا قانع کند که مادر بهتر از پدر است واز آن گذشته

هریک از والدین نقش خود را در نگاه کودک دارد و

هرگز یک طفل نمیتواند بدون آن دیگری سر کند

ووجود هردو لااقل تا زمانی که طبیعت ایندورا بخشیده است

لازمه ی زندگی کودک می باشد کمااینکه در اروپا هرگز

پدر یا مادری که بخاطر نداشتن تفاهم وهر دلیلی زهم جدا میشوند

بطور کامل فرزند را ترک نمیکنند

وقانون براساس این مطلب که نیاز فرزند می بایست دردرجه ی اول

اقدامات هر خانواده ای قرار گیرد هردو موظفند حتی

اگر درشهر دیگری قصد ادامه زندگی دارند یا تجدید فراش کرده

میخواهند با فرد دیگری ازدواج کنند

حکم ووظیفه ی پدری یا مادری خود را تمام وکمال

درمقابل فرزند خود اجرا نمایند وفرزند را که گناهی دراین میانه ندارد

بطور کامل ترک یا طرد نکنداین خود شکلی از احترام وتوجه والدین به

کودک است که در قانون کشوری این دوتها جز وطایف نیز برشمرده میگردد

مگر اینکه یکی از طرفین صلاحیت این را نداشته باشد

که برای مثال شنبه یکشنبه های اخر هفته فرزند را نزد خود برده

وازا نگهداری کرده یا اورا دورروز درکنار خود داشته

باشد تا احتیاج عاطفی کودک ووالدین برطرف گردد وهردو به

یک نسبت در زندگی هم نقش داشته باشند متاسفانه

چنین افکاری درایران آنقدرها رسمیت ندارد خانواده ای

که ازهم می پاشد برای همیشه به ترک یکدیگر میرسد

یعنی هریک که فرزند را هم داشته

یا نداشته باشد برای همیشه هم همسر را ترک میکند هم فرزند را

وخواهان دوباره دیدن او نیستند

بی آنکه توجه نماید که این طفل دردرجه ی اول (نه مالکیت او) بلکه

هدیه ای ست از سوی خداوند واماتنی که خدا براو سپرده است

وهمانگونه که بسیاری با هزار احترام ومراقبت

جانماز خود را درجائی امن تمیز وخوب نگهداری میکنند

فرزند نیز همانقدر درنگاه خداوند محترم است

که بنده ی خمویش را موظف باین کند که تا حد امکان فردی خویش

از آنچه باو سپرده است نگهداری خوب وشایسته ای به عمل بیآورد

اما ما شاید گلدان خانه ی خود را هزار بار برای سلامتی

وزنده ماندن وازدست ندادن گل وگلبرگها وبرگهایش

از آفتاب ومهتاب وسرما وگرما محفوط نگاه داشته

بارها جایش را با توجه ومراقبت عوض میکنیم یا

حتی مرغ وخروس خانوادگی مانده در حیاط رابه هزار شکل رسیدگی میکنیم

اما فرزند خودرا که نیمه ای ازوجود ماست تااین حد

به نیاز های او افکار او احساس وعواطف او

پژمرده شدن های روحی او عصبانیتهای بی دلیل او ،

اشکهای بی بهانه

ی اومورد توجه قرار نمیدهیم که حتی ازخود بپرسیم

چه چیز عامل این شده که طفل وفرزند ما گوشه گیر و

افسرده یا پرخاشگر شده ومدام با

ما در میافتد ودنبال بهانه ای میگردد تا یا بگرید یا ازیت کند!!

ـــــــــــــــــــ * باغبون* ــــــــــــــــ


باغبون نچین گلا رو، تو خودت اونها رو کاشتی

شب و روز پاشون نشستی ،غم دیگه ای نداشتی

بوسه دادی هر گلی رو ، با یه قلب پر محبت

توی گلبرگای هر گل ، قصه ی عشق و نوشتی

حالا که گلا در او مد ، چرا چیدی این گلا رو

گل که باورش نمیشه ، چیدن این شاخه ها رو

گلدونای آب نمی خواد ، با گلای باغچه پر شه

آخه گل یادش نمیره ، اونهمه وفا و مهر رو

میشه پژمرده توُ گلدون، اگه شاخه شو بچینی

ا گه هر روز مثه دیروز، تو نیای، اونو ببینی

اون برای تو شکفته، چونکه عاشقش تو بودی

همه امیدش ، تو بودی، که بیای پیشش بشینی

حالا توُ گلدون آبی ، روی میزی , تنها مونده

هی داره، پژمرده میشه ، بسکه اسم ترو خونده

اگه تابحال نمرده، واسه ، چشم براهی هاشه

اما این غم جدائی ، دیگه قلبشو سوزونده

داره گلبرگاش میریزه ، دونه دونه در کنارش

اما اون چیزی ندیده ، جز همون چهره ی یارش

یاد وخاطرات یاری ، که نوازش بوده کارش

اما گل هم توی گلدون ، عمرشو کرده نثارش

باغبون! نبر تواز یاد ، اونهمه مهری که داشتی

کاش توی باغ بزرگت ، گل عشقو رو نمی کاشتی

تو که می خواستی یه روزی بشکنی ساقه ی عشقوُ

زدی قلبشم شکستی ، تا چیدی شاخه ی عشقوُ

ـــــــ فرزانه شیدا/۱۹ خرداد ۱۳۸۳ ــــــــ

مادروپدر یاد شده در داستان نیزاگر صادقانه ودوستانه

وبا مهر وتوجه یک مادر یک پدر با بچه خود روبر میشدند

وحقیقت را بااو همانگونه عنوان میکردند که درحد درک او نیز باشد

خود هم راه درستی را در زندگی وهم حل مشکلات

را باین شکل به فرزند آموخته بودند چراکه فرزندان ما

درحقیقت گلهای باغ زندگی ما وثمره ای ازدانه های محبت وعشق وجود

ما هستند که بمانند باغبانی می بایست باعشق به

هر گلبرگ احساسی وذهنی او توجه داشته باشیم

تا خوب رشد کرده رنگ وروئی گرفته وباغ زندگی ما وخود را

آرایشی درست وزیبا دهند .

والدین یاد شده در حکایت باانجام کاردرست

نه تنها شکل مثبت خودرا در نگاه وتصور بچه افزایش میدادند

بلکه باین شکل آموزشی خوب ومثبت از صداقت را نیز به فرزند

خود داده بودند وبجائی آنکه امروز فرزند از انها خرده بگیرد

ومدام از رفتار وافکار آنان انتقاد کند

رابطه ای صمیمانه بین فرزند ووالدین ایجاد میشدکه ثمره ی آن

در تمام زندگی این طفل اثری خوش آیند میگذاشت

انها اگر خودرا بجای کودک گذاشته بودند بطور حتم رفتاری

جز این را پیش میگرفتند

کمااینکه در دومتن ارد بزرگ نیز میگوید:

*رسیدن به راستی و درستی چندان سخت و پیچیده نیست

کافیست کمی به خوی کودکی برگردیم 
. ارد بزرگ
ودرعین حال اینکه ما از کودک بخواهیم در انتخاب ما چه راه زندگی

خود براهی بروند که میل وتمایل وخواسته درونی ماست

بهتر است به این مطلب همیشه توجه داشته باشیم

که ما برای ابد درکنار او نخواهیم بود و

زمانی که او نیاز پیدا میکند که به تنهائی زندگی خویش را پیش ببرد

نیازمند این است که توان تکیه بخود را داشته باشد ودرعین

درکار وحرفه وشغلی نیز ادامه زندگی داده باشد که تمایل درونی

وواقعی اوست نه آرزویما که برای شخص خود داشتیم واکنون

از فرزند خود انتظار داریم

آن شود که ما نشدیم به هزار دلیلی که برای او

می آوریم از جمله اینکه من نادان بودم بچگی کردم حرف پدرمادر

را که گفتند ادامه تحصیل بده گوش نکردم ویا فلان شانس ها را درزندگی

براثر بی تجربگی استفاده نکردم دراین باب من به تفضیل درکتاب واژه های

خود نیز نوشته وسخن گفته ام وارد بزرگ نیز معتقد است:

* هرگز به کودکانتان نگویید پیشه آینده اش چه باشد

همواره به او ادب و ستایش به دیگران را آموزش دهید

چون با داشتن این ویژگیها همیشه او نگار مردم و شما

در نیکبختی خواهید بود و اگر اینگونه نباشد

هیچ پیشه ای نمی تواند به او و شما بزرگواری بخشد .
 ارد بزرگ
واین مسلم است که زمان در دنیا وجامعه رعایت ادب

را به فرزند خود بیاموزیم نیز

همواره در زندگی خود فردی خوشبخت خواهد بود

چراکه زمانی ما در جامعه فرید مودب وبا شخصیت باشیم

دیگران خواه ناخواه مجبور به احترام گذاشتند به ما میشوند

چرا که دلیلی ندیده وبهانه ای پیدا نمی کنند که بتوانند شما

را بابی احترامی خودکوچک یا خوار کنند

البته استثنا همیشه موجود است وگاه انسانی چنان درکودکی

تربیت شده که هرگونه نیز با او برخورد کنی به تندی وپرخاشگری وبی ادبی

باتوروبرو خواهد شد ومسلم بدانید هرگز انسانی چنین نمیشود

مگر پدر یا مادر او نمونه والگوی اصلی او باشند.

*کسی که همسر و کودک خویش را رها می کند ، در پی خفت ابدیست . ارد بزرگ

حال به این نکته میپردازیم گه چرا کسی برای ابد خوار وخفیف

خواهد شد اگرهمسر وفرزند خویش را رها کند .

این واضح است که زمانی فردی یک زندگی را هرچند سا ل

هم بوده باشد رها کند تا به نقطه آرامش وبه روال عادی زندگی

خود بازگردد وتنها بودن مجدد را بیآموزد سالیانی

شاید همپای همین سالهای تاهل بطول انجامد

وکاملا واضح است که انسان نمیتواند از یکموقعیت ووضعیت

براحتی انتقالی به موقعیت دیگر وجدیدتری داشته باشم آهم با توجه باینکه

جدائی حتی اگر میل باطنی اوبوده باشد باز شکستی در زندگی او

محسوب میگردد.

در نتیجه و بااین وصف فرد دراین سالها نمیتواند براستی انسانی

شادمان وخوشحال باشد واگر نیز در نزد دیگران بازگو نماید

که بطور مثال : خدارا شکر راحت شدم آن زندگی فاجعه ای برایم شده بود

هرچقدر هم در آن زندگی باشد ناشاد وافسرده وعصبی بوده باشد

باز نمیتوان گفت این شکست برایش شکست حساب نمیشده است ..


چراکه ,ما انسانها تلاش میکنیم زندگی را بگونه ای بسازیم که باب دل ما

وزمانی که با فرد متقابل خود هرچه میکنیم به نتیجه نمیرسیم

دردرون نیز احساس شکست میکنیم

لحظه ای فکر کنید باینکه زمانی منو شما بافردی حتی دریک مهمانی


روبرو میشویم اگر درایجاد رابطه با آن شخص موفق نباشیم


در درون خودباین نیز اندیشه خواهیم کرد که اشکال از کدام ما بوده است


که برقراری این رابطه به نتیجه دلخواه من نرسید حال زندگی وازدواج

چیزی بیشتر وبالاتر ازاین را برای ما بارمغان میاورد

که جدائی وشکست در آن

عمری باعث این درد واین اندوه درونی میشود که چرا من یااو

نتوانستیم باهم به تفاهم برسیم

وبمانند دیگر خانواده ها خوشبخت ویا عمری درکنارهم در آسودگی

زندگی کنیم واین وسط مقصر چه کسی بوده است

باور کنید این سوالی ست که ما در رابطه با ساده ترین افراد

زندگی خود در خانه محل کار اجتماع از خود می پرسیم پس درنتیجه هیچ فردی

بطور صدردصد نمیتواند اظهار کند که این جدائی برایش گذشته

از یک تجربه تلخ واز دست دادن سالیانی از زندگی

هرچقدر هم زندگی تازه ونوین وخوبی را شروع کرده باشد شکست زندگی

اومحسوب نمیشود بخصوص اگر دراین میان فرزندی

نیز وجود داشته باشد که هرگز

این رابطه بطور کامل قطع وتمام نمیگردد.

*کودکی که گناه خویش را بدون پرسش ما به گردن می گیرد در حال گذراندن

نخستین گام های قهرمانی است . ارد بزرگ

وسرانجام آخرین جمله اُرد بزرگ در فرگرد کودکی

بررسی زندگی در کشورهای مختلف , آنقدرهاکه تصور میشود



متفاوت با یکدیگر نیست , فرزند همان کودکی ست که

در هرکجای عالم بدنیا بیاید کودکی بیش نیست وباتمامی عواطف کودکانه...


وبارها گفتیم شخصیت او و ما

اکتسابی ست درنتیجه زمانی که ببینیم فرزند ما در زندگی اشتباهی

را که خود یا حتی ما مرتکب شده ایم به گردن میگیرد ,



باید خاطر جمع واسوده خاطر باشیم

که کودکی را بزرگ کرده ایم که در زندگی راه درست را خواهد رفت



وموفق نیز خواهد بود چراکه شجاعت همه چیز را زین پس در زندگی خواهد داشت


که این در پیشرفت او موثر خواهد بود.

در زندگی هستند انسانها ئی که گاه در سنین بالاتر حتی درکهولت نیز

حاضر به قبول اشتباه خود نیستند , که هیچ!

هرگز قادر به قبول این نیستند که شاید با برگردن گرفتن اشتباه

وخطای خود ودیگری ،چیزی بر شخصیت وبزرگی خود افزوده اند!

انسانی که در زندگی چنین کاری را نکرده است ،

هرگزنیز,احساس خوبی را که دراو تولید خواهد شد,


تجربه نخواهند کرد

درنتیجه فرزندی که تااین حد از خودگذشته وعاقل بار آمده باشد

شک نکنید که او تنها باعث مباهات ما

و همچنین خوشبختی خود ورسیدن به درجات بالای زندگی خواهد شد.

باامید آنکه همگی ما در زندگی امروز وفردای خود

انسانهائی باشیم که نسل بعدی خود را

از بهترین ها ساخته وفرزندان خودراچون

گلهای باغ معرفت وعشق ودوستی ها بار بیآوریم
با این امید

**_*_** __________**_*_**



وبا امید موفقیت همگان

فرگرد کودکی را به پایان می بریم.






>



**بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ** 

ـــ*ــــــــ* فرگرد سیاست* ــــــــ*ــــ 


به قلم : ــــــــــ* فرزانه شیدا/ f sheida*ــــــــــــ 
با سلام

در روزهای امروزهمواره کلمه ی" سیاست " وسخن درباره ی آن

با هزاران ابهام به همراه بوده است وهرگزجواب جامع وکامل

نمیتوان برای" سیاست " ارائه داد 

چراکه سیاست در هزار شکل میتواند باشد

تعاریف سیاست

بگونه های مختلفی میتواند صورت گیرد

برای مثال: وقتی پای " فلسفه "در میان باشد 

سیاست معنای خود را دارد .


زمانی که پای "منطق " بوسط بیاید , معنا تغییر میکند

وقتی به "علوم سیاسی" نگاه میکنیم

تعاریف دیگری را بخود اختصاص میدهد 

چون از دیدگاه " دین یا عرفان" بنگریم نیز معنای خود را دارد... 

و بواسطه نام " سیاست " میتوان هرچه میخواهی انجام داده 

ودر برابر سوالِ چرا 

تنها با یک کلام آنرا ختم دهی که: 

خوب ! سیاست اینگونه ایجاب میکند!!ویا صلاح دراین بود! 

حال این سیاست چیست وعامل آن چه است ؟ 

و صلاح چه بود؟ واین صلاح چگونه است ؟ 

در کل و درنهایت وبه زبانی ساده:

کاری که انجام شد از کجا آب میخورد ؟... 

پرسش هائی ست که همواره اذهان عمومی دنیا را بخود مشغول کرده است. 

.... 

میگویند سیاستمدارن ،عاقل ترین افراد جامعه هستند!

دراین امر شک ندارم چون کسی که به نام سیاستمدار شناخته میشود

حتی اگردیگران عام وخاص حرف اورا درک نکند نیز،

از "به به وچه چه "گفتن خود نمی کاهند

چراکه اعتراف باینکه زبان اورا نمیفهمند

وگفتن این جمله که:

(من حرف ترا نمیفهمم)!

معمولا برای دیگران ساده نیست ! 

وزمانی هم که کسی این شجاعت را در خود می بیندتا 

بگوید که من درک نمیکنم ...

درزمانی که پاسخ دوم را دریافت کند،

کمتر باین اعتراف خواهد کرد 

که شاید اینراهم نفهمیده است! مبادا که متهم به نادانی گردد.!


واینکه در کل ما چه جوابی از یک " سیاستمدار" دریافت میکنیم 

درهمه جا ی این دنیا بیک گونه است:

(او به آنچه جواب میدهد که" سیاست کاری او " حکم میکند که جواب دهد .)! 

وبگونه ای میگوید که شما کمتر جائی برای مخالفت پیدا خواهی نمود. 

_*______________*_

* اهل سیاست پاسخگو هستند ! 

البته تنها به پرسشهایی که دوست دارند ! . ارد بزرگ

___*ــــــــــــــــــــــــــــ* ___


کافیست نام سیاستمدار بر کسی باشد یابه گونه ای شهرتی داشته باشد 

تا هرچه اذعان میکند در هر محفلی 

همگان برایش سرتکان داده بگویند : واقعا عمیق بود!

حال چه عمیق بود!!... بماند!

که این خود قصه ای ست که سر دراز دارد! .... 

بزرگمردی در تاریخ گذشتگان بود که درست بخاطر ندارم " ابراهام لینکن " بود

ویا...اما میگفت: 

بسیاری از آنان که به جائی میرسند دیگر زحمت آموختن

بیشتر را بخود نمیدهند , چراکه از آن پس هرچه بگویند 
اعم از دانا ونادان به دیده ی جان گفته های اورا می پذیرد. 

بگذارید اشاره ساده تری بکنیم ومثال ساده تری را عنوان کنم:


بسیار ساده... 

وقتی خواننده ای با صدا وترانه ای به شهرت میرسد


پس از آن هرچه بخواند بدلیل علاقه ای که علاقمندان باو دارند

"کاست یا سی دی" اوفروش خواهد رفت حتی اگر تا دیروز اصیل میخواند

ویکدفعه سبک بندری بخواند وبندری برقصد!


و آنگاه میگویند: ایشان بسیار تنوع طلب هستند و به همه ی سبکها علاقمند !

شاعری چون به شهرت رسید حتی اگر بگوید :

آه ...من ماست را سیاه می بینم!


نمیگویند خانوم ویا آقای مومن* ماست که سفید است!! *

چون براحتی میگوید : دیده ی شاعرانه ی من, درغم

آنرا سیاه میدید, که اینگونه سرودم! 

وکسی هم سخنی نمیتواند بگوید مگر اینکه بالاخره درجائی

آشکار گردد که این شخص آنقدرها که ادعایش میشود 

عمقی ندارد که توان دیدنش، برمنو شما نباشد!


ودرهمین میان سیاستمدار نیز در سیاست خود هرگونه تفسیری را

انجام دهد , بر اساس آنکه اورا " عقل سیاسی " میدانند

برای او, هم خود وهم حتی دیگران نیز ,

دلایل موجه پیدا خواهند نمود!

وشاید گاه خود اونیز درد دل خود هم ،درک نکرده باشدکه

این که گفته ای که این بار یا زمانی گفت ,

چرا وبه چه دلیلی بوده است, که گفت!

اما همینقدر که دیگران به تائید ش برخیزند کافیست تا هزاران

تفسیری بر این گفته "نغز وعمیق" پیدا کرده وهزاران تفسیری نوشته وگفته شود.

....

سخن براین نیست که سیاستمدار یعنی کودن!

خیر سیاستمدار آنقدر سیاست دارد که توانسته سیاستمدار بشود

وآنقدر هشیار هست که بتواند با سخنان خود جمعی را برای

ساعتها درفکر فروبرده تا دیگران

" فقط دریابند چه میخواست بگوید"!

وتاسف دراین است که بسیار نیستند , کسانی که شهامت اقرا ر این را داشته باشند

که بگویند: من نفهمیدم! یا دلیلش چیست؟

... ویا " این وآن سخن "از اساس ممکن است غلط باشد.!

....

ما در درجامعه خود اگر بنگریم , نگه داشتن حرمت بزرگتر

یکی از قوانین وفرهنگها وسنن ماست .

بر اساس همین کافیست بدانیم که وقتی بزرگی سخن میگوید

زبان بدهن گرفته درست وغلط ، پذیرای آن باشیم ،مبادا حرمتی شکسته گردد:

....

*دراین باب درکتاب واژه های خود نیز بسیار نوشته ام

و اما :*هدف بی حرمتی به مقام بزرگتر نیست*

وتوضیحات بیشتر را نیز در کتاب واژه هایم داده ام.

....

وحال اینکه "سیاست تنها به دولت وکشور" نیست که

در زندگی هم" نوع ِ سیاستی" که انسان بکار میبرد ,

میتواند خود وخانواده وجامعه ای

رابه عرش سعادت برده یا به قعرنابودی ببرد.


اما چه در سیاست یک خانه چه درسیاست یک کشور

باید دید که این سیاست بر چه اساسی استوار است

و مبنای این سیاست بر چه پایه ای استوار گشته است,

وآ یا آ نکه در این راستا,مسئول و حکم ِ گرداننده ی

- خانه - خانواده -محل کار و..را دارد

براستی در مقامی هست که توانائی انجام اینکار را داشته باشد یا خیر.

ودراین سیاست تا چه حد افکار دیگر اعضای این جمع بکار گرفته میشود.

....

زمانی که سیاست درخانه وزندگی تنها بر اساس این باشد

که شخص آنچه را صلاح میداند انجام دهد ودراین میان

همفکری ویا نظر دیگران شرطی موثر باشد میتوان گفت که :


سیاست بگونه ای عادلانه در حال اجراست:

*_____________________*

* مهم ترین رازهای نهان سیاست بازان ،چیزی جز پیگیری اندیشه مردم کوچه و بازار نیست .

*ـــــــــــــــ*______*ـــــــــــــ*


او اینگونه نبود!

_*_______________*___ 


او اینگونه نبود...نه ...!

قصه گوی هزارباره ی

تسلیم های بی نصیب ...

تسلیم، ختم رفتن !

و در بیراهه ها ..در پی هیچ گشتنی ...

در آینه , خود نگریستن

درخود باختن ِخویش

در لحظه های سرگردان

در گویائیه :باشد !همین است که هست !

نه... او این نبود ...

که میدانست اینگونه نباید بود! 

او میدانست ...در بیراهه های رفتن نیز

باز میشد , به راهی رسید!

اگر به چنگال مسخ کننده نا امیدی ...تن نمی بخشید


و او اینگونه نبود...نه... او اینگونه نبود!

تسلیم ... در چشمانِ همیشه در جستجوی او

مفهوم گنگ گم شدن بود... در جنگل مخوف تاریکی.

اما او اینگونه نبود!

خصم غمباره زندگی ... گاه به بیراهه اش میکشید

او اما تسلیم نمیشناخت

تا باور کند :همین را که هست!


او نمیخواست: همین ... همین باشد!


نه از آنرو که از لج زندگی

در پی جوابی باشد! نه!

او در غرور همیشگیه: (من باید ها)..

تسلیم را به خنده وامیداشت .


وباید های درون او...فرصتش نمی بخشید...

تا آرا م گیرد در پناه سایه های راحتی...


او اینگونه نبود

حتی در فصل ،گاه بگاه نشستن ها

نیز...قلم را برقص اندیشه هائی وامیداشت!

که نمیخواستند آرام بگیرند ...

در میانه روحی ...که تسلیم را برابر مرگ

برادر خود باختگی میدانست!

ومیرفت حتی در نشسته بودن ها...

وجستجو داشت حتی در بیقراری پاهائی که... گاه می بایست آرام میگرفت

یا در نگاهی که میبایست

چندی نیز به خواب تن میداد!

واو اینگونه نبود!


آرامش وخواب ... نه آنکه حق او نباشد

در وقت او نمی گنجید! 

آخر حتی در شب نیز بسیار بود..

آنچه می بایست جستجو میکرد! 

و او... نه یک ستاره ی ثابت در آسمان

نه ماه ..و نهخورشید نه حتی...

خورشیدِ او بود 
که یا برجای بماند یا دور خویش و دیگری بگردد!

او خیلی کوچکتر از اینها...

او تنها... یک پرنده مهاجر بود

حتی فصل کوچ نمیشناخت ! 

برای او رفتن معنائی.. جز رفتن نداشت

وماندن کلامی جزایستادن وثابت شدن نمیگفت!

او بیهوده گی نشستن بر نیمکت پارک راهم ...

آنگونه رنگ میبخشید

که پیرامونش پر میشد ...

از سخنوران ناآشناوخود آشنایش میشد ...

هر آنکه را در نگاه گریزان(چه کنم ها )میدید!

او نمیتوانست بی تفاوت باشد

و سرد یا مغرور وخود بین!!!


آخر او اینگونه نبوداینگونه نبود!!

پنجشنبه 22/9/1386 فرزانه شیدا - ف .شیدا*

*_______*_______________*________* 

... و سیاستمد اری که براستی خواهان جلب مردم ,

بگونه ای مثبت باشد 
مسلما افکار عمومی واندیشه های جمعی را 
ملاک اعمال خود قرار میدهد وبااینکه گاه سیاستی ایجاب میکند

که نمیتوان تمامی خواسته ها را جوابگو شد.

اما آنگاه اساس کار بر رای بیشترین 
اعضا , صادر میگردد ,

که چه در جامعه کوچک خانواده چه اجتماع 
زمانی که شکل انجام وظیفه باین طریق باشد آن خانه وآن کشور 
از یک سیاست "سوسیال دموکرات" است 

بمعنای برابری یکسان مردم (عام وخاص) 
چه در جامعه چه با سیاستمدار

و همچنین بکار گیری اندیشه مردمی ، که ما آن را

" دموکراسی " مینامیم. 
_*______________*_

*آدمهای پلیدی هستند که با زمان سنجی مناسب ، از نگرانی های همگانی بهره 
می برند و خود را یک شبه رهایی بخش مردم می خوانند .


*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

● نمیدانم ..تا..هر..چه...پیش آید!!!...؟


خزان بر باغ قلبم سایه افکنده

به صد خواری

نمیدانم چه پیش آید؟

نمی خواهد ببارد آسمان یک قطره

رویای بهاری!

گو چه پیش آید؟!

نگارم رفت ودل افتاده آخر،

درغم وزاری

بگوآخرچه پیش آید؟

بهارم سر شد اندر، ناله برگ دلم،

دربیقراری

تا چه پیش آید؟!

بدنبال رهی آواره ام .. درکوچه ی

شب زنده داری

هر چه پیش آید!!

شکستم هر دمی در خلوت شبهای تاریکم

به تاری

تا چه پیش آید؟!

شدم خاکسترعشقی،

نشسته در دَم وُ دود و غباری

گو چه پیش آید؟!



در این غمها شد ,این دل هم زخود ...

حتی فراری

تا چه پیش آید؟!! ....

ولی بس باشد این دیگر، ببینم سینه را،

در سوگواری

هر چه پیش آید!!

رهانم سینه را ... زین پس دگر

زین بیقراری 
تا چه پیش آید! 

رهم این د یده را از سوزش ِ

چشم انتظاری

هر چه پیش آید!! ....

دهم زین پس به امیدی، به قلبم

باز دلداری

چه پیش آید!!؟ 

به اشکم میدهم ... امید دل را،

آبیاری

هر چه پیش آید!!


گلی می رویم.... اندر گلشن ِ

امیدواری‌

تا چه پیش آید!! 

هرآن آید مرا

در حسرت ِهر لحظه اینسان،

جانسپاری

وه چه خوش آید !

نگه دارم دلم را از برایش

* یادگاری *

تا چه پیش آید!!!


۱۶-اسفند ۱۳۶۶* ویرایش ۱۳۸۷ *فرزانه شیدا - ف .شیدا 
*


* کوشش های سیاسی برای جوانان ، مردابی مرگبار است . * ارد بزرگ 

* تمــدن ...تقدیر....عشق...زندگی...!!! *


از این واژه ی بی معنای بودن,

سخت دلگیرم!!

و آن اندیشه های تلخ مغزم را

به سان یک کبوتر بر فراز عالم هستی

چه غمگین میدهم پــــرواز

و می بینم که انسان این همان

پـس مانـده ی تـاریخ ,

به اسم پـو چ و خــالـی تـمدن , سخـــت مـی بـالـد !!

و چون آن عنـکـبوت پـیر

به تار چـسب آگـین تمدن ..وه چـه می چسـبـد و مـغـرور اســت!!!

ولـی غـافل ز اینکه ...

بـاز هـم در دام افـسونی گرفتـار اسـت... و پـای رفـتنش درگیـر

زنـجـیر اســت !!

و درچنگال خون آلـود... قـرنی ظـالم و وحشـی

چـه زخـمی و بـه خـون خـفتـه

پـریـشان مـی شـود روحـــش ! و آن تـک واژه ی شیـریـن ..

ولـی خـالی تـر از خالـی

چـو آن زالـو ی خـون آلـود

بـه نـام بـا ابهـت تــمدن

خـون انـسان را

چـه بیرون مـی کـشد از جــان!

و زنجـیر نگـون بـختـی

بپـای خسـته ی انســان

همـی بنـدد !!!

و قلـب خـستــه ی انــسان ... کـه دارد در هـر آن گــوشــه

هــزاران آرزو پــنـهان !

بناگـه درهـمان چـنگال خون آلوده ی تقدیـر

و یــا قـسمت !!

و یـاغـرق ِ هـمان واژه ی شـیرین تـمـدن نیـز!

چــه آســان زنــدگـی بـازد!!

و انــسان بـا دلی افســرده و غـمگــین

و غـافـل از هـمه...

بـازی رنـگارنـگ این دنــیا ,

درون سـینـه آن ویــران ســـرای دل

چـه آسـان مـقـدم هـر آرزوئـــی را

عـزیـز و مــحتـرم دارد!!!


ولـی در یکـدم خــالـی ... دم غــفـلـت

همه امـید و عــشق و هــستی انـسـان

چـو یـک دیــوار پـوســیده

فـروریـزد مـیان دیـدگان خـسته و حـیران

ودیــگر بـار ویــرانـی ســـت !...

بـدانـگونـه

کـه گـوئی هــیچ امــیدی.. 
درون سینـه ی افـسرده ی مـا... 
جا نـشد هـرگـز ! 
و لــبهـای خـمـوش مــا 
از آن پــس شــعرِ تـلـخ نامرادی را... 
درون خــود فـروریـزد!


وآن انــبار عــشق و آرزو ، آن دل

بیـکباره شــود انـبار نـاکـامـی‌!!

چــه آســان میــشود خــامـوش

لـهیـب شــعلـه هـای آتـش عشــقی

و سـر خـورده غـروری در غــم و تـشویـش !!


چــه آسـان مــیشـود نــابـود 
بـه لبها خـنده ی پـر شــور هــر شــادی 
بـه داغ قــطره هــای اشــک نـاکـامــی! 
ز سـوز انـدرون ِ یـک نـگاه ِ خـسته از بودن،

چــه آسـان مـی خـراشـد , سـینه را،خـاموش !!

....

و آن انــسان ِ دل مــرده ... 
بـه اوج یـک تـمدن لیـک پـوشـالـی 
ز عشــقـی مــرده در دنـیای رنـگارنـگ 
کـــه آنــرا ،، زنــدگــی ،، نــامــند

چــه آســان جـان دهـد در اوج نـاکامـی 
بـنام هــستـی و عــشق و تـــمدن نیز!! 
... 
وآه... افــسوس...

چــه آســان مــیشود خــامــوش 
دلــی در ( قــرن تـنهائــی)! 
و صد افــسوس که سـر سـخـتانـه انـسان

فخـر هـا دارد ...بـدنیائـی که در آن 
بـا نـقاب ِخیـر خـواهی های پـر تزویر 

(صلــیب ســرخ)!!...

و یـا بـا نـام آزادیِ ِ انسانـی 
حـقوقِ هـر بـشر 
(این آدم از یـاد رفـته در کف دوران)!!!

تـمدن را چـو زنـجیـری 
بـپای هـر کـه راهی شـد بـراه حــق... 
دوبـاره ســخت مـی بندد!


و نـادان قلــب ما... اینگـونـه پنـدارد,

کــه ایــن زنــجـیر 
بـنام زنــدگـانـی ، سـمبـل پـیونـد ویــاری هاست!!...

میـان او ودیگـر راهیان جـستجو گر

در پــی یـک صــلـح جــاویــدان..

بیـاری تــمام مـردم دنیــا 
کــه در آرامــش و صلــحی 
هــمیشــه جـاودان بـاشیم!!!..

.....

نمیـدانـم چـرا هـمواره جنــگ است 
و ز آرامــش,

نمـی یـابـم نشانـی در جـهان صــلح ؟!!

ولیکن در درون در یک سـکـوت تلـخ 
لیـک وحــشتنـا ک! 
گـهی در سینــه گــه در ذهــن 
کــلامــی میشــود تـکـرار :


هـمه ایـنها فقـط تــزویـر زیبا ئیـست

کـه هــرگـز جـاودانـی نیــسـت!!!

کـــه هــرگــز جــاودانـی نیــسـت !!!

از این واژه ی بــی مــعنـای بـودن

؛؛؛ســخت ؛؛؛ دلــگیــرم !!!

۱۳۶۳-۱-۲۲دوشنبه ــــــــــ* فرزانه شیدا/ f sheida*ــــــــــــ


به پایان بخش فرگرد سیاست میرسیم 
با امید آنکه هریک در زندگی خود سیاست بهتر زیستن را نیز بیآموزیم 
تا دیداری دوباره در فرگرد بعدی :بدرود 
پایان: ** فرگرد سیاست **







>



به نام نکو گر بمیرم رواست



مرا نام باید که تن مرگ راست!




بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ

*ـــــــــــ* فرگردمردان و زنان کهن* ـــــــــــ *

با سلا م


دراین بخش به بررسی افکار اُرد بزرگ


در باره " فرگرد مردان وزنان کهن" خواهیم پرداخت


در درجه ی اول می بایست براین توجه داشته باشیم که


چرا کلمه ی کهن براین فرگرد نهاده شده است


این واژه به معنای کهنه بودن یا پیر بودن نیامده است


که معنائی ژرف تر دارد و پایه ی آن براساس


انسانها ومردان وزنانی ست که تجربه های کافی از


زندگی را دارا بوده وبا دیدگاه عمیق ونگاه بصیرت خود


میتوانند زندگی وآینده را نیزپیش بینی نمایند ..


ودرعین حال نیز میتواند اشاره اى باشد بر آنان که پیش از ما بسیار



ضرب المثل ها وتجارب زندگى را براى نسل بعدى وهمچنین ما به ارمغان نهادند



و


لازم به تذکر است که ما از:



* جادوگرا ن یا افرادی که ازدنیای ماورای طبیعه*



آمده باشند صحبت نمیکنیم بلکه از انسانهای واقعی حرف میزنیم!




انسانهائی که عمق درک ونگاه آنان براثر تجارب بیشمار زندگی




انقدر است که که میتوانند پیش ازعمل ، نتیجه عمل را




پیشاپیش به شما بگویند.






شاید بپرسید چگونه ؟


آیا این ضرب المثل را شنیده اید که میگوید :



" پیشـگیری بهـتر ازمـداواسـت "



بگذارید این جمله را ازنگاه چنین زنان ومردانی برای شما ،

(البته آنگونه که خود این مطلب را درک میکنم

و به آن اعتقاد دارم ، تفسیر کنم)


.
همیشه میگویند انسانهای محتاط هرگز کاری را نمیکنند
که خالی از احتیاط باشد.




حال... درتصور خود این رانظر بگیرید که دریک حیاط
دومادر ودوکودک باشند
وخانمها مشغول صحبت وکودکان درحال بازی ..
در داخل این حیاط ودر وسط آن یک حوض با چند ماهی
وجود دارد، در گوشه ای دیگر پله های زیرزمین


ودر بخش دیگر باغچه ای کوچک (شاعرانه اش کنیم)



" پراز گلهای رنگارنگ محمدی"که من بسیار دوست دارم!



و حال ..." شکل نگاه " این دومادر باین حیاط میتواند بدو گونه باشد


- برای مادراولی همینقدر که کودک سرش به کودک دیگر

گرم است واو زمان فراغتی برای صحبت یافته است

کافیست تا تمامیفکر وذکر خود را به حرفهای خانم مقابل

گذاشته ودیگرکاملا خاطر جمع باشد

که درحیاط دربسته ای

که آنان هستند هیچ چیز نمیتواند آرامش محیط را برهم زند

وخطر ی هم نیز متوجه بچه نیست.




- درنگاه خانوم دوم اما، تنها چهره ی زن نشسته درمقابل او نیست!
اودرعین حال که به سخنان این خانم گوش فرا داده و جواب نیز
میدهد تمامی مدت نگاهی هم بر فرزند خود دارد



چرا که: احتیاط شرط عقل است



ولااقل او میتواند بااین " مراقبتِ چشمی" اگر درجائی
خطری را متوجه فرزند خود دید باو نهیب زده
واو را متوجه کند .




مثلا بگوید: زیاد داخل حوض خم نشو، ماهی ها همانجا هستند
وجای دیگری نمیروند اما تو ممکن است بداخل حوض بیافتی!
یا زیاد درحال دویدن به پله های زیر زمین نزدیک نشو
یا مواظب باغچه باش گلهای رز خار دارد
وممکن است بروی آن بیافتی!




البته این موضوع حمل براین مسئله نشود که مادر زیادی از حد
آزادی بچه را درحیاط محدود میکند ومانع از تفریح
فرزند خود میشود ...درجواب باید گفت گاه جلوی بعضی
اتفاقات را نمیشود گرفت ودرتمام زندگی نیز قادر نیستیم همیشه
بدنبال عزیزان خود باشیم وارا از سقوط یا هر واقعه دیگری
آنان را بدور نگه داریم




اما این در" ید قدرت ماست " که باو


- "احتیاط " را بیآموزیم
- توجه کردن به اطراف ومحیط بازی را بیآموزیم :



واین خود در زندگی او نقش مهمی را بازی خواهد کرد
چراکه فرزند نیز، خواهد آموخت که درمحیطی که هست
همه آنچه در انجا وجود دارد ، را دیده
ومراقب رفتار واعمال خود باشد واز زیان ها وآسیبهای احتمالی
درامان باشد .



همین مطلب در کل زندگی ما انسانها درهمه ی سنین نیز" نقش عمده ای "


را بازی میکند





اما * انسانهای کهن* با تجربیات وهمچنین دقت در برابر
عوامل خارجی ، همواره نوعی توجه ، نگاهی تیز بین
، اندیشه ای آماد وبه شکلی موشکافانه، احتمالات را درحد بالائی
قادر بدیدن هستندهمانگونه که شاعر میگوید:



توُمو میبینی ومن پیچش مو


تو ابرو من اشارتهای ابرو!



در نتیجه اینگونه افراد ، قادر هستند که هم خود وهم دیگران را
ازپیامده ها وپیشآمدها وحتی خطرات احتمالی آگاه کرده
و به دیگران هشیار های بموقع وپیش بینی شده ای را بدهند.





ودرعین حال اینگونه افراد هرگز در زندگی
به اینکه درجائی ایستاده و فقط ناظر آنچه میشود یا خواهد شد
باشند ، نخواهند بود چراکه همیشه بقولی به روز هستند
وهمواره دریک" هشیاری دائمی " زندگی میکنند





* نگاه مردان کهن ایستا نیست
آنها دورانهای آینده را نیز به خوبی می بینند
 .







●*●* ●* ●*●*





**ــــــــــــــــــــ * بیــدار* ـــــــــــــ**




بدل آرامشی در خواب می جستم
که آنهم در پریشانی، مرا بیدار می سازد
...و می بینم که خواب دیگران ،
مانند " ظلمت " سخت سنگین است !
...و در آرامشی خفتن ،خیالم را تمسخر میکند،
با نیشخند تلخ تاریکی !



شب آرام است و من ،با واژه هایم مانده ام تنها
خیالم میرود همراه اندیشه ، بدنبال شب رویائی شاعر
کمی تاریک میگردد



به ابری نور مهتابم ، وابر آرام
بیک بوسه، جدا میگردداز،آغوش ماه شب
ستاره در نگاهم میزند چشمک ، و بیدارم !



سکوتی سخت و سنگین است !



کسی شاید بغیر از دیدگانم ، باز بیدار است...
کسی شاید به شب با روح بیداری
درون خلسه ای نجوا به شب دارد



کسی شاید میان انتظار و لحظه دیدار
زمان خواب را رویا کند،در شوق بیداری



که فردا را ببیند در نگاه او
میان وعده گاهی ،روشن از آن دیده آرام
که بر او همچو آغوش است


دلی عاشق بیک رویا ، باوجی همچو پرواز است...


واوج عاشقی زیبا !
محبت در نگاهش رویش یک عشق
و عاشق زندگی کردن، چو یک رویاست
و جز او قلب غمگین هم ندارد خواب
و آن بیــدارِ روح ِغرقه در افکار
که میجوید جواب از " هستی و بودن "


....



....و چشم شاعری، می بیند این شب زنده داری را...
که بیداری دلیلش هر چه هم باشد
میان زندگی ... با عشق و شور وُغم
" به عرفان میرسد احساس یک بیدار "!
و شب آرام به راز این سکوت خود



به دل گوید :




به آرامش دلت را آشنا گردان ، به آرامش
: تو معنایِ ِ" سکوت زندگی" دریاب
: و دل را هم" رها کن از اسارتها "!
مگیر از او نوای عاشقی ها را
مگیر از او طپش های محبت را


"خـدای عـشق "بـیدار است... و مـی بیـــند دل ما را !



1385/2/16 شنبه - فرزانه شیدا


*_______________________*



برای روشن کردن اینکه چگونه چنین انسانهائی قادر بدیدن آینده هستند
مثالهای بسیاری میتوان زد که من بسادگی با ( حیاط ، مادر وفرزند)
آنرا توضیح دادم




وحال در جنبه دیگرآنرا


در باب زندگی در طبیعت ، دنیا واجتماع 
مثال خواهم زد:
چرا گفتم که مردان وزنان کهن همه به این دید به زندگی نگاه میکنند


که :



" پیشـگیری بهـتر ازمـداواسـت "




انسانهای عاقل ودانا همگی میدانند که بسیاری از آنچه در زندگی
برما میگذرد
نتیجه اعمالیست که دیروز خود ما،
 "استارت شروع" آنرا زده ایم!




برای مثال :



من شروع بکاری جدید میکنم
فرض بگیریم: نوشتن همین بعُد سوم آرمان نامه
خوب من میتوانم بدون اینکه به هیچ یک از مطالب ارد بزرگ
در فرگردها نگاه کرده باشم، ودر مورد آن فکر کرده باشم ،
هرچه دلم می خواهد بنویسم وآسمان وزمین راهم بهم ببافم
وشما نیز نتیجه بگیرید که :خوب




دیدگاه فرزانه شیدا درست یا غلط به " فرگردها " اینگونه است!




که البته هرچه هم باشد شما بعداز یکی دوفرگرد
این را درخواهید یافت که نویسنده آیا فقط خوشش میآید بنویسد



یا براستی در باب هر فرگرد بدنبال مطالبی رفته است که
لااقل در اثبات حرف خود بعنوان دلیل ومدرک
آنرا ارائه داده وبدین شکل ثابت نماید که نوشته هایش
نه فقط افکار وتفسیر شخصی اوست



بلکه در پی بهتر نوشتن ودرست نوشتن وگفتن سخنی که
براساس علم ومدرکی باشد بسیار به جستجو پرداخته و
اینترنت را هم زیر ورو میکند تا قادر باشد
آنچه را که میگوید با اطمینان خاطر بگوید ودرصورتی ک


ه کسی سوالی را پرسید بتواند شاهد ومدرک خود را نیز ارائه دهد.




حال چه بادادن ادرس یک سایت
چه بااشاره به کتاب فلان نویسنده ومحقق و...





یا برای مثال ارائه همان ترجمه که به یاری گرفته شد



تا سخن را علمی تر وبراساس گفتار یک فرد آگاه ار ائه شده باشد.




حال این عمل من میتواند به نسبت اینکه چگونه این کار را انجام


میدهم پیامدهای خودرا داشته باشد


برای مثال:



اگر از دار و دیوار بگویم سرانجام کسی پیدا خواهد شد



که بگوید: این مطالب به فرگردهای اُرد بزرگ چه ربطی داشت؟!




ومن نیز باید توانائی آنرا داشته باشم که جواب قانع کننده ای بدهم.



همین مطلب درباب زندگی نیز نتیجه ی خود را نشان خواهد داد



ومنو شما هرقدمی کهرگامی را که در زندگی برداریم



می بایست جوابگوی آن در آینده نیز باشیم




من وشما نمیتوانیم هیچ عملی را بدون اینکه پیگرد یا نتیجه ای



در زندگی ما داشته باشد انجام دهیم






دقیقا "هیچ عملی"!





زیرا در فردا و دیگرفرداها اثر آنرا خواهیم دید




من وشما اگر بجای نوشتن وخواندن همین متن،



جلوی تلوزیون نشسته بودیم یا دراینترنت چرخی میزدیم هم ،



باز کاری انجام داده بودیم،و حتی اگر از سر تفنن بوده باشد هم باز


" کاری انجام شده " !




خواه منو شماچیزی زآن آموخته باشیم،


خواه اینکه فقط برحسب سرگرمی اینکار را انجام داده باشیم اما


زمانی را که دراین میان صرف کرده ایم



بخشی از " لحظات زندگی" بود!




لحظات زندگی ما که یا به تفریح سر کردیم یا بگوشه ای نشستن



یا دیدن تلوزیون خواه دیدن یک سریال طنز بوده باشد یا اخبار



به هر شکل ....




منو شمااین لحظات را زندگی کرده ایم



و زمانی که به رختخواب میرویم، همینکه این روز را



چگونه سر کردیم ؟ چه انجام دادیم وبه کجا رسیدیم ؟،


یکی ازمهمترین بخش زندگی ما خواهد بود وروزی خواهد رسید



که برای مثال:



من یا شما بگوئیم اگر کمی بیشتر در زندگی به آنچه انجام دادم



توجه کرده بودم اگر بجای گذران وقت آنرا به



کاری صرف میکردم...



شایدامروز بسیار بهتر ازاین زندگی میکردم!



وچنانچه از امروز خود راضی باشید، براحتی سر بربالش نهاده



باخود میگوئید:اگر هیچ نکردم ،لااقل آنچه را که دوست داشتم



انجام بدهم وتمام کنم، تا بآخر انجام دادم وباتمام رساندم .


آنتونی رابینز



: من بیش ازهر چیز ، اعتقاد دارم که آنچه سرنوشت ما را تعیین می کند ،



شرایط زندگیمان نیست ، بلکه تصمیمهای ماست




انسانهای کهن دقیقا همینگونه فکر میکنند







آنان میدانند درکجا چه موقع وچگونه کاری را انجام دهند



واز آنچه در نهایت اعمال خود بآن میرسند نیز اگاهی دارند



چراکه هرگز تن بکاری نمیدهند که دردی (مادی ومعنوی)



را فراهم سازد که درفردا، نیاز به مداوای درد آن داشته باشند!





بلکه چنانچه گامی را بردارند پیشاپیش



تمامی مراحل اولیه ونیازهای آن ودانش آنرا نیز



دنبال کرده ، آموخته وسپس گام خود برمیدارند



وبا درنظر داشتن مراحل اولیه ی





" پیشگیری قبل از معالجه ومداوا"





را نیز مد نظر داشت هوگامهای خود را بدرستی وبااحتیاط



وبا درنظر داشتن پیشآمد هایاحتمالی برداشته اند



واگرچه خدا نیستند که تمامیوقایع را بتوانند پیش بینی کرد


ه

یا آز ان اگاه باشند ،اما همانقدر که میدانند نتیجه اعمال انجام داده شده



توسط خودودیگران چه اثر میتواند داشته باشد


کافیست تا:




* گامهای خود را پیش از برداشتن، اول محکم کرده، *سپس قدم بردارند!*



وبقول عامه ی مردم :




جائی نخوابند که آب زیرشان برود




بلکه مطمئن باشند که آنجائی که هستند وکاری که در



آن رابطه انجام میدهند ،نتیجه درستی را بدنبال خود خواهد داشت



و این" برخواسته ازتجارب زندگیست "!



ازاینروست که میگویند همیشه به تجارب دیگران نیز



توجه داشته باش ودرچیزی که درست بر ان آگاهی نداری



از دیگران سوال کن یا بدنبال دانش آن برو تا در راه مجبور به ایستادن



ویا حتی برگشتن و درنهایت شکستی نباشد.





من پیش تر نیز از " آنتونی رابینر"سخن به میان آورده ام



نویسنده ی ۵جلد کتاب موفق" بسوی کامیابی"



که بارها وبارها درایران به چاپ رسید.





آنتونی رابینز : من و شما نیز می توانیم زندگانی خود ر



ابه صورت یکی ازاین افسانه ها در آوریم



، به شرط اینکه شهامت داشته باشیم و بدانیم که قادریم اختیار اتفاقاتی راکه



در زندگیمان می افتد به دستگیریم.



**************



دراینجا لازم میبینم توضیحی کوتاه درباره ی او بدهم :



او جوانی بیکار، شکست خورده، فقیر ومآیوس بود



که در یک اتاق اجاره ای کثیف زندگی میکرد امروز همان او



فردی با طرفداران زیاد ، موفق وشناخته شده است



از سخنان او نمونه ای میاورم که به فرگرد ما نیز



ربط عمده ای دارد:




او درکتاب خود میگفت:



زمانی که در فقر وفلاکت زندگی میکردم وبالاجبار ظرفهای خانه ام


را در وان کثیف وبدبوی تنها اتاقم می شستم،



همیشه باخود میگفتم باید راهی برای بهتر شدن زندگی خویش، بیابم



ودراین زمانها



بهترین راهی که دراین زمان بفکرم رسید این بود که نگاه کنم



وببینم افراد موفق جامعه چگونه افرادی هستند


بخصوص آنان که بی هیچ سرمایه ای خود را به جائی رسانده اند




*اگر نتوانیم به تبار خویش سامانی درست دهیم ، مانند این است


که در خانه ایی بی دیوار زندگی می کنیم. 
ارد بزرگ


.....


و.... " آنتونی رابینر" ادامه میدهد که ...آنگاه من باید دقیقا



پا برجای پای آنان بگذارم


که شاید بتوانم موفق شوم وهمین فکر امروز مرا دراین مکان



که ایستاده ام قرار داده است......



* مردان و زنان کهن در راه رسیدن به هدف ، یک آن هم نمی ایستند . 
ارد بزرگ
.....

بله به همین سادگی



: " آنتونی رابینر" مردی که دنیا اورا میشناسد

ومردم برای دیداراو حاضرند، ازهرکجای عالم که شده



راهی شوند تا فقط ،حتی شده لحظاتی کوتاه اورا ببینند.



چراکه او قادر به قبول ا ین نبود که بپذیرد:



هرآنچه قسمت وتقدیر براو



صلاح میدانست تا مردی ، فقیر و ناامید وبی سرنوشت



باشد، براوروانیست ومی بایست خود برای خود کاری انجام دهد:









هـر چه بـودم ...هـرچـه دیدم
هــرچه را ، د ر ره کــشـیدم
از هــر آن جــائی گـذشتـــم
بـا هــر آن فــردی نشــستـم



گــررهـی، بر مــن نبــوده
یـا کـه شـد ، راهی گشوده
گـرکـه رفـتم، راهِ غــ م را
گـه به جمعی ، گـاه تنـها!!!


از" خـود‌ه ِ مـن" بـوده برمن
از" من ِ من" بـوده برمن!!!
....
زنـــدگی جــرمـی نــدارد
تـا به د ل رنـجی گـذارد!!!
دل به هــرراهـی کـه رفـته
شـوق ِآن،از"مـن " گـرفته!!!
....
هـرچـه بـوده ،بـوده ازمـن
هــرچـه بـوده ، بـوده ازمـن


گــر به غـــمها رهــسپارم
شــکوه ای از کـس، نـدارم
آخرایـن " انـدیشه ی مــن"
بوده چون " آیئـنه ی مـن"!!!




(قـسمـتم )، یعنـی خـود ِمــن!!!
(قـسمـتم )، یعنـی خـودِ مـن!!!




ــــــــــ ف. شــیدا / ۱۶ شهریور ۱۳۸۶ـــــــــــ



.... وبرمیگردیم به جمله ای که گفتم:
آنتونی رابینز:
پیش از برداشتن گامهایش در زندگی ، جای پای خود را محکم کرده بود،
اودقیقا براهی رفت که ا ز الگوی خود
که فرد موفقی بود ،برداشت کرده بود
وبه همین سبب پیشتراز انجام ، نتیجه را نیز میدانست!
این شخص یعنی" آنتونی رابینر" درواقع راهی را رفت
که دیگری شکستهایش را خورده بود
ورنجش را بجای او به تنهائی کشیده بود
درنتیجه برای آنتونی دیگر نیازی نبود که این شکستهارا مجددا
تجربه کند بلکه گامهای خود را بگونه ای برداشت که همان شخص
اولیه رفته بود،" اما باحذر کردن از گامهائی که
گاه باعث شکست مرد موفق ِاو" شده بود.


درواقع او


"از تجربه های ،یکبار تجربه شده ، به بهترین شکل استفاه کرده است "!


وخود را به مقامی رسانیده ،


که امروزه جز افراد شهیرو سرشناس جامعه آمریکا باشد.


....



اینگونه است که میگویند: تجارب دیگران را مورد توجه


قرار دهیم وآنچه آموختنی ست زآ نان بیآموزیم.


وهمینگونه است که جوانی چون " آنتونی رابینر"


خود میشود یکی از:



مردان کهن که ارد بزرگ ازاو سخن میگوید:



چو گرمای تن مردان و زنان کهن به آسمان پر کشید با یاد خویش


اندیشه هواخواهان خود را گرما دهند .

ارد بزرگ



********


دودمان بی نیا و مرد کهن ، به هزار آیین اهریمنی گردانده می شود. ارد بزرگ


**_*_____________*__**



*دل به تنگ آمده است :



مانده ام سرگردان ...ونمیدانم من
به چه اندیشه دلم خوش دارم
دیگر از هرچه دروغ است به جان آمده ام
دیگر از دیدن این چهره مردم به نقاب
اینهمه ضدیت حرف و عمل
اینهمه پشت هم از شاخ دروغ
برسرشاخه تزویر پریدن ...تا کی؟
من به جان آمده ام
دلم از هرچه دروغ است به تنگ آمده ..
فریادش نیست !!
بغض در راهروی سینه
چه آشوب زده حیران است
دیده ام اما خشک
ونگاهم خیره ، بر همه رفتن این روز وشب است
آه ای مردم دنیا چه شده ؟؟!!
از چه اینگونه به تزویر وریا پیوستید
از چه اینگونه دروغ
برلب وبر همه لبها جاریست
وخدایا تو بگو
چه شده با دل این مردم تو؟
دوستت دارم ها
جز هوس نیست بروی لب این مردم دهر
ومحبت ها نیز
همه الوده به تزویر وریاست
ودلم میسوزد
بر دل گنجشکی
مرغ عشقی به قفس
یا کبوتر هائی
که ز دست منو تو
دانه بر میچیند
و خیالش خوش بود
که کسی دانه او خواهد داد
وای برما که برخود هم نیز
دانهء درد وغمیم
چهره در پشت نقاب
خالی از هر احساس
بر دلی میتازیم
که محبتها را بی هرآن سود ونیاز
رایگان می بخشد
خسته ام از همه این بازیها
وز آن مردم بی تدبیری
که درون خود ودر فطرت خویش
همه را مردم نادان خواندند
و بصد بازی وصد ها تزویر
بر دل ساده او چنگ زدند
وگهی زندگیش را آسان
تا به سر منزل غوغا بردند
تا بدرگاه شکست!!!
وبه خلوتگه خویش
بردلش خندیدند
مانده ام شیطان کیست
اگر اینگونه کسی شیطان نیست
...آه .
آه بس خسته بسی دلگیرم
ودگر قدرت این نیست مرا
که بیک قطره اشک
دل زاندوه رهانم به دمی
قلب من پُر شده از بغض وسرشک
دیده اما خشک است
ولبم
بسکه گزیدم هر دم
همچو دل میسوزد!!!
دلم از هرچه زمین است دگر نومید است
آسمان باز بآغوشم گیر
ودگر باره تو بگذار که سر بردل ابر
لحظه ای زار زنم
دل به جان آمده است 

دل به تنگ آمده است!


9 بهمن 1385 دوشنبه : فرزانه شیدا



پایان: ** فرگردمردان و زنان کهن **








نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :